پایان نیک (سعد و ابوالحتوف)

سعد و ابوالحتوف از خوارج و از دشمنان حضرت علی (ع) بودند.هر دو ازمسلمانان کج فهم و ظاهربین بودند. هر دو از یاران معاویه بودند. آنها برای جنگ کردن با امام حسین (ع) به کربلا آمدند. اما ببینیم پایان کار آن دو چگونه تمام شد. روز عاشورا فرا رسید. جنگ بین حق و باطل شروع شد. یاران امام حسین (ع) یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند تا اینکه امام حسین (ع) تنها شد. امام حسین (ع) در مقابل لشکر کفر ایستاد و فریاد زد: «آیا کسی هست مرا یاری کند!؟ آیا کسی هست که از حرم رسول خدا پاسداری کند؟» سعد به دوستش گفت: «فهمیدی چه گفت؟؛ از ما یاری می طلبد ای دوست من! ما عمری اشتباه کردیم! بد فهمیدیم و اشتباه رفتیم! ما که می دانیم حق با حسین (ع) است، وقت آن نرسیده است که مرد و مردانه به یاری او بشتابیم؟ ای برادر، آماده هستی؟! این طرف سی هزار نفر اما دوزخ، آن طرف یک نفر اما بهشت. حاضری راه بهشت را انتخاب کنیم؟» ابوالحتوف هم دلش شکسته بود. معلوم نبود در عمرش چه کار خوبی کرده بود که خداوند می خواست حالا مزدش را به او بدهد؛ گفت: «آری حاضرم.» هر دو به نزد امام حسین (ع) آمدند و گفتند: «آیا توبه ما قبول است؟!» امام فرمود: «آری» اجازه گرفتند و به میدان رفتند و مردانه جنگیدند تا به شهادت رسیدند. این دو شهید به ما آموختند که: 1- هیچ وقت برای خوب شدن دیر نیست. 2- سخنی که از دل برآید بردل می نشیند. 3- نگاه به جمعیت نکنید ببینید راه درست کدام طرف است. 4- موعظه اثر دارد؛ یک جمله در آخرین لحظه، موجب نجات دو نفر شد!

راه خدا یا راه شیطان! (نعمان و حلاس)

خداوند راه درست و نادرست را به ما نشان داده است. خداوند انتخاب راه را به عهده ما گذاشته است. شاعر می گوید: متاع کفر و دین بی مشتری نیست* گروهی این و گروهی آن پسندند قرآن می فرماید: «بعضی از افراد مسلمان و با ایمان از ایمان خود دست می کشند و بعضی از کافران به اسلام رو می آورند.» آری این ما هستیم که راه بهشت یا جهنم را انتخاب می کنیم.» نعمان و حلاس از دوستان حضرت علی (ع) بودند. در جنگ صفین در لشکر امام علی( ع) بودند و بعد از جنگ نیز جزو افسران نیروی انتظامی حضرت علی (ع) شدند. شیطان آنان را فریب داد و از امام علی (ع) جدا شدند و به آغوش منافقان رفتند. سال ها گذشت؛ ماجرای کربلا پیش آمد . آنان با سپاه عمر سعد برای کشتن امام حسین (ع) به کربلا آمدند. در کربلا وقتی ناجوانمردی عمر سعد را دیدند، کمی فکر کردند؛ وجدان بیدار آنان به کمکشان آمد و در یک قدمی جهنم خود را نجات دادند. هر دو نفر تصمیم گرفتند حسینی شوند. نزد امام حسین (ع) آمدند و در برابر امام مهربان، دلسوز و آگاه؛ توبه کردند و از رفتار خود پشیمان شدند. این دو نفر در آخرین لحظه عمر، خودشان را نجات دادند. آنها خود را از لشکر کفر بیرون آوردند و در صف شهیدان کربلا که بهترین بندگان خدا هستند؛ قرار گرفتند. راستی عجب معامله ای با خدا کردند؛ جان خود را دادند و بهشت را گرفتند!  

شهید در راه نماز (سعید فرزند عبدالله)

سعید مردی با ایمان و شجاع بود. او از هواداران سرسخت امام حسین (ع) بود. شب عاشورا امام حسین (ع) به یارانش گفت: «این بیابان را ترک کنید. فردا شما را خواهند کشت.» اما یاران امام حسین (ع) با وفا بودند و او را تنها نگذاشتند. بعد از سخن امام، سعید بلند شد و گفت: «ای امام و رهبر من! به خدا قسم تو را تنها نمی گذاریم؛ به خدا قسم اگر بدانم که کشته می شوم؛ سپس زنده می شوم، آنگاه سوزانده می شوم و هفتاد بار با من چنین کنند؛ باز هم از تو جدا نمی شوم» آری سعید به ما آموخت که زندگی چیزی جز داشتن عقیده ای درست و ایستادگی در راه آن نیست. وقتی ظهر عاشورا رسید و حضرت علی اکبر (ع) اذان گفت. امام حسین (ع) در حضور دشمن نماز جماعت خواند. سعید جلو امام ایستاد تا آسیبی به امام نرسد و نماز بخواند. دشمن آن قدر تیر به بدن مبارک سعید زد تا از پا افتاد و به شهادت رسید. وقتی نماز امام حسین (ع) تمام شد؛ دید سعید پیش رویش به زمینه افتاده است! راستی چقدر امام حسین (ع) نماز را دوست داشت که برای نماز شهید داد. او از جدش پیامبر (ص) شنیده بود که فرمود: «در دینی که نماز در آن نباشد، خیری نیست.»

شبیه پیامبر (حضرت علی اکبر علیه السلام)

دوران جوانی، گل و شکوفه عمر است و جوانان، عزیزترین افراد یک جامعه هستند. جوانی دوران سلامت، فرصت و شادابی و نشاط انسان است. بیشتر یاران پیامبران و رهبران آسمانی جوانان بوده اند. در کربلا هم جوان ها پرچمدار کربلا بودند و مرد و مردانه از اسلام و رهبر حمایت کردند. آوازه جوانان بنی هاشمی در تاریخ کربلا پیچیده است. حضرت علی اکبر (ع) سرور جوانان بنی هاشمی و فرزند امام حسین (ع) بود. خاندان پیامبر (ص) خیلی این جوان را دوست داشتند؛ چون هم در حرف زدن و هم در اخلاق و رفتار؛ شبیه پیامبر (ص) بود. هرگاه می خواستند از رسول خدا یاد کنند؛ می گفتند؛ علی جان قرآن بخوان. او هم با صدای زیبایش قرآن می خواند. وقتی امام حسین (ع) از مکه بیرون آمد، در راه روی اسب، به خواب کوتاهی رفت و بیدار شد. پس از بیداری این آیه را خواند: «انالله و اناالیه راجعون» حضرت علی اکبر (ع) پرسید: پدرجان چرا این آیه را خواندید؟ امام حسین (ع) فرمود: «این کاروان به سوی مرگ می رود.» علی اکبر (ع) پرسید: پدرجان مگر ما بر حق نیستیم؟ امام حسین (ع) فرمود: «آری فرزندم!» علی اکبر (ع) گفت: «بنابراین از کشته شدن باکی نیست. امام حسین (ع) برایمان پسرش آفرین گفت و به او دعا کرد تا اینکه روز عاشورا روز عشق بازی امام حسین (ع) با خدا فرا رسید. یاران امام یکی پس از دیگری به میدان می رفتند و به شهادت می رسیدند؛ نوبت به جوانان بنی هاشمی رسید؛ نخستین کسی که اجازه میدان رفتن گرفت، حضرت علی اکبر (ع) بود. امام حسین (ع) هم بلافاصله به او اجازه داد. سرش را به سوی آسمان کرد و گفت: «ای خدا جوانم را در راه تو تقدیم کردم! جوانی که شبیه ترین مردم به پیامبر (ص) بود!» حضرت علی اکبر (ع) الگوی جوانان مسلمان در همه زمان هاست. جوانان ایران به حضرت علی اکبر (ع) اقتدا کردند و غیرت دینی خود را نشان دادند.

شیرین تر از عسل (قاسم فرزند امام حسن علیه السلام)

خداوند یتیم ها را خیلی دوست دارد. مخصوصاً اگر فرزند شهید باشد پیامبر (ص) فرمود: «کسی که از روی مهر و محبت بر سر یتیمی دست بکشد در بهشت همسایه من خواهد بود.» وقتی دشمنان اسلام امام حسن (ع) را زهر دادند، امام حسین (ع) سرپرستی فرزندانش را بر عهده گرفت. امام حسین (ع) قاسم را خیلی دوست داشت و در نزد خودش او را تربیت کرد. در کربلا حضرت قاسم (ع) نوجوانی 13 ساله بود. شب عاشورا امام حسین (ع) به یارانش فرمود: «فردا همه مردان کشته خواهند شد.» حضرت قاسم (ع) جلو آمد و پرسید: عموجان آیا من هم کشته خواهم شد؟ امام حسین (ع) فرمود: «آیا مرگ در کام تو چگونه است؟» جواب داد: «شیرین تر از عسل». حضرت قاسم (ع) نشان داد که تربیت شده خاندان پیامبر (ص) است. او می داند که مرگ در راه خدا عزت و سربلندی است. روز عاشورا که از ظهر گذشت؛ چندبار این نوجوان از امام حسین (ع) اجازه میدان رفتن خواست؛ اما کشته شدن این نوجوان برای امام حسین (ع) سخت بود؛ تا اینکه حضرت قاسم (ع) خودش را روی پاهای عمو انداخت و التماس کرد. عموجان اجازه بده جانم را فدایت کنم! امام حسین (ع) اجازه داد. حضرت قاسم (ع) عاشقانه سوار بر اسب شد و به مصاف دشمن رفت. فریاد زد؛ هر کس مرا نمی شناسد، من فرزند حسنم، همان کسی که فرزند پیامبر بزرگ است! حضرت قاسم (ع) مثل شیر می خروشید و می جنگید تا اینکه به زمین افتاد. صدا زد: «عموجان به فریادم برس!» امام حسین (ع) با شتاب به بالین قاسم آمد و سرش را به دامن گرفت و به قاتلان سنگدل نفرین کرد. حضرت قاسم (ع) به همه نوجوانان مسلمان آموخت که شایستگی به سن نیست؛ چه نوجوانانی که از بزرگسالان پیشی گرفتند و اسوه و نمونه خوبان شدند!

ماه بنی هاشم

چند سال بعد از شهادت حضرت فاطمه (س) امام علی (ع) به برادرش عقیل فرمود: «زنی برای من پیدا کن که از خانواده ای شجاع باشد و می خواهم فرزندانی شجاع به دنیا آورد تا در آینده برای اسلام بجنگند.» عقیل هم بانویی فهمیده و با کمالی را از قبیله بنی طلاب به نام فاطمه پیدا کرد، فاطمه از دوستان اهل بیت پیامبر (ص) بود. او با افتخار، همسری امام علی (ع) را قبول کرد و خداوند چهار پسر به او داد او پسر اولش را عباس نامید. امام علی (ع) در تربیت فرزندانش خیلی دقت می کرد. آن حضرت عباس را خیلی دوست داشت. از کودکی با او حرف می زد و چیزهایی را که لازم می دانست به او یاد می داد. گفته اند مثل پرونده که دانه به دهان جوجه اش می گذارد، حضرت علی (ع) به عباس دانش آموخته است. وقتی عباس نوجوان شد، او را به صحرا می برد و تیراندازی یاد می داد. عباس در حالی که 17 سال بیشتر نداشت، در جنگ صفین مثل شیر می جنگید. وقتی این پسر به سن جوانی رسید؛ نام های دیگری بر او گذاشتند، چون بسیار زیبا بود، به او می گفتند قمر بنی هاشم . چون صاحب بزرگی و دانش بود، به ابوالفضل لقب گرفت. حضرت عباس (ع) بسیار با ایمان بود. به حدی عبادت می کرد و نماز می خواند که جای سجده بر پیشانی او نقش بسته بود. مثل یک سرباز، مطیع امام خود بود. حضرت عباس (ع) در مقابل امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بسیار با ادب بود. داستان کربلا که پیش آمد، حضرت عباس(ع) افسر و فرمانده لشکر امام حسین (ع) بود؛ سقا و آب آور بود. پرچم دار بود. پاسدار خیمه ها بود. همه او را دوست داشتند. اندامی قوی، ابروانی کشیده، قامتی بلند و صورتی نمکی داشت. شجاعت او همه را به یاد حضرت علی (ع) می انداخت. همان گونه که حضرت علی (ع)جان فدای پیامبر (ص) بود، حضرت عباس فدایی امام حسین (ع) بود. روز عاشورا فرا رسید. آتش جنگ شعله ور شده بود. یاران امام حسین (ع) یکی یکی شهید می شدند. همه تشنه بودند. حضرت ابوالفضل (ع) اجازه گرفت مقداری آب بیاورد تا بچه های تشنه را سیراب کند. امام حسین (ع) اجازه داد. حضرت ابوالفضل (ع) مشک را برداشت با دشمن جنگید تا به کنار نهر آب رسید مشک را پر از آب کرد. دست ها را از آب پر کرد تا بنوشد؛ اما وقتی کنار لب ها آورد به یاد تشنگی امام حسین (ع) افتاد. آب را نخورد و با زبان تشنه به سوی حرم برگشت. در راه بازگشت؛ سربازان دشمن، او را محاصره کردند . از هر طرف به او حمله می کردند. ستمگری دست او را قطع کرد. مشک را به دست چپ داد و این شعر را خواند: «به خدا قسم اگر دستم را قطع کنید از دینم و رهبرم دست بر نمی دارم.» دست چپش را قطع کردند. مشک را به دندان گرفت او آرزو داشت با رساندن آب به بچه ها، دل امام حسین (ع) را شاد کند. اما دشمن ستم پیشه نگذاشت. مشک را سوراخ سوراخ کردند و حضرت عباس (ع) از اسب به زمین افتاد. فرزند ام البنین صدا زد: «برادر به کمک بردارت بشتاب!» امام حسین (ع) به بالین این افسر قهرمان آمد و فرمود : «شهادت تو کمرم را شکست.» حضرت عباس معلم ایثار و گذشت بود. آموزگار ادب بود. در حدیث می خوانیم که روز قیامت حضرت فاطمه (س) دست های قطع شده حضرت عباس را می آورد، از قاتلان شکایت می کند وبرای دوستان او شفاعت می خواهد. سلام بر حضرت ابوالفضل (ع) سردار شهید اسلام و سلام بر مادرش ام البنین که چهار شهید تقدیم اسلام کرد.

محافظ رهبر (حَنْظَله)

نام حنظله را در تاریخ اسلام شنیده اید. او از یاران رسول خدا (ص) بود. جنگ احد که اتفاق افتاد و رزمندگان اسلام راهی جبهه شدند، حنظله خدمت رسول خدا (ص) رسید و گفت: «ای رسول خدا امشب شب دامادی من است، بفرمایید چکار کنم؟» «امشب در مدینه بمان و مراسم عروسی را برگزار کن و سحرگاه خود به جبهه برسان.» پس از پذیرایی ، مردم به خانه های خود رفتند و عروس و داماد نخستین شب زندگی خود را آغاز کردند. نیمه شب عروس خواب دید که همسرش به آسمان رفت. او متوجه شد که همسرش به شهادت خواهد رسید. سحرگاه بیدار شدند و همسایه را صدا زدند. حنظله گفت: «اگر در آینده همسر من فرزنددار شود، از من است.» حنظله حتی فرصت نکرد غسل کند و با سرعت خود را به میدان جنگ رساند و آن قدر جنگید تا در راه خدا به شهادت رسید. پیامبر وقتی بر بالین او آمد؛ فرمود: «حنظله را فرشتگان غسل دادند.» در کربلا هم یکی از یاران امام حسین (ع) حنظله نام داشت. او اهل کوفه بود، حنظله سخنور و شجاع بود. او معلم قرآن بود و در کربلا حفاظت جان امام حسین (ع) را بر عهده داشت. پا به پای امام حسین (ع) حرکت می کرد تا کسی به امامش آسیب نرساند. او پیش مرگ و فدایی رهبرش بود. روز عاشورا چندین بار برای لشکر عمر سعد سخنرانی کرد و برای آنان آیات قرآن را می خواند و می گفت: «بترسید از قهر خدا! بترسید از کشتن پسر رسول خدا (ص)!» حنظله از آخرین کسانی بود که در روز عاشورا زنده ماند، تا اینکه عصر عاشورا به شهادت رسید و جانش را فدا کرد.