پدر و پسر (مسعود و فرزندش)

چقدر خوب است همه اعضای خانواده در راه خدا گام بر دارند همه اهل ایمان باشند! مثل حضرت ابراهیم که با کمک فرزندش کعبه را ساخت. مثل حضرت مریم و فرزندش عیسی (ع) و مادرش حسنه که اهل عبادت و پاکی بودند. مسعود در کوفه خیلی معروف بود. وقتی شیند امام حسین (ع) به کربلا نزدیک می شود، تصمیم گرفت به کربلا نزدیک می شود، تصمیم گرفت به کربلا برود. اما حاکم کوفه راه ها را بسته بود و اجازه نمی داد کسی از شهر بیرون برود. مسعود و پسرش فکر کردند تا نقشه ای بریزند و هر طوری شده وظیفه خود را انجام دهند و آن وظیفه، جنگ با ظالم و حمایت از مظلوم بود. آنان لباس سربازان عمر سعد را پوشیدند و بالشکر دشمن به کربلا آمدند. در کربلا با زیرکی از لشکر عمر سعد جدا شدند و خود را به لشکر امام حسین (ع) رساندند. مسعود و فرزندش به ما آموختند که تنهایی را بهانه نکنید و در هر شرایط به کمک دین خدا بشتابید. هیچ چیز انسان را از هدفش باز نمی دارد. مگر زن فرعون در کاخ فرعون نبود؛ اما به کمک خدا و اراده قوی، ایمان خود را نگه داشت و در آخر به شهادت رسید.

خانواده نمونه (مسلم فرزند عوسجه)

مسلم از یاران پیامبر (ص) بود. بسیار عبادت میکرد و نماز را دوست می داشت. او در جنگهای بزرگ در کنار پیامبر (ص) جنگ کرده بود. مسلم بسیار خوش سخن و خوش بیان بود و از هنرش برای تبلیغ دین استفاده می کرد. وقتی شنید لشکر یزید به جنگ امام حسین رفته است، مسلم با زن و فرزندش به سوی امام آمدند و وفاداری خود را نشان دادند. شب عاشورا، در جمع یاران به امام حسین (ع) گفت: «فردا آن قدر در راه تو جنگ می کنیم که سلاح های ما تمام شود، وقتی سلاح ما تمام شد با سنگ از اسلام دفاع خواهیم کرد.» رحمت خداوند بر شهید بزرگ ایران رئیس جمهور مردمی شهید رجایی که گفت: «ما آن قدر با صدام می جنگیم که فشنگ ها تمام شود آنگاه با سنگ جنگ خواهیم کرد.» به راستی که قهرمانان کربلا سرمشق همه مردان و زنان با غیرت جهان هستند امروزه ما شاهد هستیم که مردم فلسطین با سنگ از خود دفاع می کنند و دولت غاصب اسرائیل را به زانو در آورده اند این ها یادگاران کربلا هستند. شهیدان کربلا معلم آزادمردان و آزاد زنان جهانند. در روز عاشورا پیرمرد (مسلم) مثل شیر می جنگید و به جوان ها روحیه می داد. وقتی به زمین افتاد، امام حسین (ع) به بالین او آمد. سرش را به دامن گرفت و آیه ای از قرآن را خواند که معنایش این است: «گروهی از مؤمنان صادقانه به وظیفه خود عمل کردند و در راه خدا به شهادت رسیدند و گروهی منتظرند تا نوبت آنها شود.» مسلم هنوز نیم نفسی داشت؛ دوستش حبیب از راه رسید . مسلم دست خود را دست امام حسین (ع) نشانه رفت و به حبیب گفت: «هیچ وقت از امام و رهبر دست برندارید.» این آخرین کلام مسلم بود که روح پاکش به آسمان پرکشید. مسلم همه قرآن را حفظ بود. او به ما آموخت که حافظ حقیقی قرآن کسی است که جانش را فدای قرآن کند. مسلم طوری زندگی کرده بود که با همه اعضای خانواده اش به کربلا آمد و خانواده ای نمونه و حسینی (ع) داشت.  

کارگرزاده (نصر فرزند ابونیزر)

ابونیزر از یاران حضرت علی (ع) بود. شغل او کندن قنات بود. وقتی حضرت علی (ع) تصمیم گرفت قنات هایی حفر کند و نخلستان هایی ایجاد کند. ابونیزر را برای کندن قنات به کمک خود برد. امام علی (ع) قنات های زیادی کند که بعضی از آنها هنوز هم استفاده می شود. گفته اند، یک بار هر چه ابونیزر قنات را می کند به آب نمی رسید تا اینکه خود حضرت کلنگ را به دست گرفت و داخل قناعت شد. وقتی بیرون آمد به اندازه گردن یک شتر آب بیرون زد. ابونیزر گفت: «یا علی (ع) مژده! مژده!» حضرت علی (ع) فرمود: «به فقیران و درماندگان مژده بده» آنگاه فرمود : «ابونیزر قلم و کاغذی بیاور می خواهم این قنات را برای مستمندان وقف کنم.» جالب اینکه امام علی (ع) مزرعه را به نام کارگر خود ابونیزر نامید. راستی کدام کارخانه دار یا مزرعه دار را سراغ دارید که کارخانه یا مزرعه اش را به نام کارگر خود نام گذاری کند؟! جان عالم به فدای علی که این قدر آقا بود. نصر فرزند این کارگر است. او عاشق امام علی (ع) و راه آن حضرت بود. وقتی امام حسین (ع) از مدینه حرکت کرد؛ نصر هم مثل یک سرباز در کنار امام بود تا اینکه به کربلا آمد او با کمال افتخار جان خود را در راه دین و رهبرش داد.

عروس و داماد (عبدالله فرزند عُمَیرْ)

عبدالله از بزرگان کوفه بود. همه او را می شناختند. وقتی امام حسین (ع) به کربلا نزدیک می شد در شهر کوفه حکومت نظامی شده بود. مردم کوفه می ترسیدند به کمک امام حسین (ع) بروند. عبدالله از یاران با وفای امام حسین (ع) بود. نزد همسرش آمد و گفت می خواهم به کربلا بروم و به رهبرم کمک کنم. آیا راضی هستی؟ تازه عروس گفت مرا همراه خود ببر. شبانه عروس و داماد از کوفه فرار کردند و خود را به امام حسین (ع) رساندند و دل فرزند فاطمه (س) را شاد کردند. روز عاشورا که فرا رسید، زن عبدالله ستون خیمه را بلند کرد و به شوهرش گفت: « پدر ومادرم به فدایت؛ در رکاب فرزند پیغمبر (ص) جنگ کن؛ من با تو هستم تا شهید شوم.» عبدالله به میدان رفت و دستش قطع شد. امام حسین (ع) زن را برگرداند او هم اطاعت کرد پس از مدتی جنگیدن عبدالله به زمین افتاد وشهید شد. زنش بر بالین او حاضر شد. گرد و غبار رااز صورتش پاک کرد و گفت: «همسرم بهشت بر تو گوارا باد! از خدا می خواهم که در بهشت کنار تو باشم.» در حالی که زن جوان با همسر شهیدش سخن می گفت؛ یکی از سربازان دشمن او را در کنار بدن شوهرش به شهادت رساند و ان دو با هم به زیارت پیامبر خدا (ص) رفتند. به راستی که کربلا نمایشگاه زیبایی هاست. حضرت زینب (س) در شهر شام به یزید فرمود: «من در این سفر، جز زیبایی چیزی ندیدم.» آری فدارکاری و جانبازی در راه خدا بسیار زیباست. چه جوانانی در کشور ما در حالی که تازه داماد بودند با بدرقه همسر نوعروس خود به جبهه رفتند و عاشقانه جان خود را تقدیم اسلام کردند.

رزمنده جانباز (مسلم اَزْدی)

در قانون جهانی، معلولین نباید در جنگ شرکت کنند. قرآن مجید می فرماید: کسانی که نابینا هستند، گنگ هستند، بیمار هستند از حضور در جبهه جنگ معاف هستند. در تاریخ اسلام عاشقانی بوده اند که سر از پا نمی شناختند ودر حالی که جانباز بوده اند، به جبهه می رفتند. مسلم ازدی یک پاداشت. چون پایش را در یکی از جنگ ها از دست داده بود. او در صحرای کربلا حضور یافت. مسلم به قانون عشق، پای بند بود. او با این که جانباز بود و راه رفتن برایش سخت بود به سوی میدان شهادت می شتافت. اما انسان های سالم و بی تفاوت در شهرها ماندند! مسلم قهرمان ، آن قدر جنگید تا به شهادت رسید و نام خود را در جمع شهیدان کربلا ثبت کرد.