مادر کودک شیرخوار (رباب)

رباب همسر امام حسین (ع) و مادر سکینه و علی اصغر بود او در سفر کربلا حضور یافت و در کنار همسر و امامش در اوج غربت و تنهایی از اسلام حمایت کرد. امام حسین (ع) آن قدر این دو بانوی با فضیلت و با ادب را دوست می داشت که فرمود: «سوگند به خدا، خانه ای را دوست دارم که در آن رباب و سکینه باشند.» رباب کودکی شش ماهه به نام حضرت علی اصغر(ع) داشت. در کربلا دشمنان سنگدل آب را به روی اهل بیت پیامبر (ص) بستند. چند روزی گذشت؛ آب بسیار کمی مانده بود. بانوان آن را برای کودکان گذاشتند. روز عاشورا همان آب هم تمام شد. کودک شیرخوار بی قراری می کرد و مادر مهربان اشک می ریخت. او در این فکر بود که خدایا چرا ستمگران بر سرنوشت مسلمانان چیره شده اند؟ چرا مسلمانان فریب زورگویان را خورده اند؟ چرا مسلمانان دینشان را برای راحتی به دنیا فروخته اند؟ آخر چرا حتی به طفل شیرخوار هم رحم نمی کنند؟ رباب در این فکرها بود که امام حسین (ع) فرمود: «کودک را به من بده؛ امام کودک را روی دست گرتف و به لشکر یزید فرمود: «اگر به من رحم نمی کنید به این طفل رحم کنید!» دشمن به جای آب، گلوی علی اصغر شیرخوار را با تیر نشانه گرفت. امام حسین (ع) خون گلوی علی اصغر (ع) را به آسمان پاشید و گفت: «خدایا چون این مصیبت برای توست و در حضور توست من صبر می کنم!» شهادت امام حسین (ع) و حضرت علی اصغر برای رباب خیلی سخت بود او تا یکسال پیوسته عزاداری و نوحه سرایی می کرد و برای مظلومیت امام حسین (ع) گریه می کرد تا اینکه در سال 62 از دنیا رفت.

من حسینی شدم (زهیر فرزند قین)

زندگی آدم ها خیلی عجیب است! گاهی به راه راست می روند و گاهی راه راست را رها می کنند وسراغ راه نادرست می روند! بعضی عاقبت به خیر می شوند و برخی هم عاقبت بدی دارند. زهیر مردی داشمند، شاعر و شجاع بود. وقتی اختلاف بین امام حسین (ع) و یزید را دید، میل نداشت به طرف هیچ یک از آنها برود. او فکر می کرد بی طرفی، دردسری ندارد و اگر بی طرف باشد بهتر است. زهیر در سال 60 از سفر حج بر می گشت. امام حسین (ع) هم در راه کربلا بود. زهیر دوست نداشت با کاروان امام حسین (ع) ملاقات کند. اما چون خداوند او را دوست داشت این اتفاق افتاد و دو کاروان در یک منزل به هم رسیدند. سفره غذا در خیمه زهیر پهن شده بود، می خواستند غذا بخورند. ناگهان کسی از پشت خیمه صدا زد: «زهیر کیست؟ من قاصد حسین (ع) هستم و برای او پیغامی دارم.» زهیر هیچ نگفت. برای دومین بار صدا زد: «زهیر کیست؟ امام حسین (ع) با او کار دارد.» باز هم زهیر سکوت کرد. همسرش گفت: «ای مرد، فرزند رسول خدا تو را صدا می زند و تو جواب نمی دهی؟! برو ببین چه حرفی دارد.» حرف همسر در دل او اثر کرد و از جا برخاست و به خیمه امام حسین (ع) رفت. امام حسین (ع) ساعتی با او سخن گفت و راه حق را برای او روشن فرمود. زهیر بیرون آمد و گفت: «من حسینی شدم. من به کربلا می روم» همسرش گفت: «من هم همراه تو می آیم.» زهیر فرمانده سمت راست سپاه امام حسین (ع) بود. چندبار در شب عاشورا و روز عاشورا برای دشمن سخنرانی کرد و روز عاشورا مقاومت کرد تا وقت نماز ظهر سید. جان خود را سپر امام کرد تا امامش نماز میدان رفت و جنگید و به شهادت رسید. امام حسین (ع) بر بالین او آمد و برایش دعا کرد و به قاتل او نفرین کرد. آفرین بر زهیر چه تصمیم خوبی گرفت و آفرین بر همسرش که او را آگاه کرد.  

مفسر و حافظ قرآن (حبیب بن مظاهر)

حبیب فرزند مظاهر از یاران پیامبر (ص) و از پیروان خاص امام علی (ع) بود. او در هر سه جنگ امام علی (ع) عاشقانه جنگید. امام علی (ع) دانش های زیادی به او یاد داد. وقتی امام علی (ع) به خلافت رسید؛ نیرویی نظامی و انتظامی تشکیل داد که در زمان جنگ به جبهه می رفتند و در زمان صلح امنیت شهر را حفظ می کردند. حبیب بن مظاهر از فرماندهان این نیرو بود. او واقعاً شیعه و پیرو امام علی (ع) بود. حبیب از بزرگان کوفه بود. مردی دانشمند و مفسر قرآن بود. هنگامی که مسلم بن عقیل نماینده امام حسین (ع) به کوفه آمد، حبیب کوشش می کرد تا برای مسلم ازمردم بیعت بگیرد. در کربلا حبیب فرمانده سمت چپ لشکر امام حسین (ع) بود. روز عاشورا بسیار خوشحال بود. وقتی که فهمید شهادت نسیبش می شود، با بُرَیْر شوخی می کرد. امام حسین (ع) او را بسیار دوست می داشت و وقتی که به شهادت رسید، شهادتش برای امام بسیار سنگین بود. حبیب به مسلمانان این درس را داد که عالمان در پاسداری از دین مسئولیت سنگینی دارند و زمانی که اسلام به خطر افتد، عالمان دید باید در صف اول مبارزه با دشمنان اسلام باشند.

نامه رسان جوان (قیس قهرمان)

نامه رسانی کار زیبایی است. نامه رسان ها با رساندن نامه های مردم، آنان را خوشحال می کنند و مردم را از نگرانی بیرون می آورند. رهبران بزرگ هم نامه رسان داشته اند. نامه رسان آنها از بهترین و شجاع ترین یارانشان بوده است. امام حسین (ع) چندنامه رسان داشت. یکی از آنها جوانی به نام قیس بود. قیس جوانی قهرمانی است که در کوفه همه او را می شناختند. وقتی قیس نامه امام حسین (ع) را برای مردم کوفه می برد، در بین راه به دست مزدوران ابن زیاد دستگیر شد. وقتی قیس احساس خطر کرد؛ فوری نامه را خورد و نگذاشت نامه به دست دشمن بیفتد. ابن زیاد خشمگین شده بود و می خواست اسرار نامه امام حسین (ع) به مردم کوفه را بداند. هر چه قیس را شکنجه کرد نتوانست خبری بدست آورد. قیس قهرمان مقاومت می کرد. می دانست که مسلمانی سختی هم دارد. او کتک می خورد و با یاد خدا آرامش می گرفت! تااینکه نقشه ای به فکر ابن زیاد رسید . ابن زیاد به قیس گفت :«اگر حاضر شوی به مسجد بروی و در حضور مردم به علی (ع) و فرزندانش دشنام دهی تو را می بخشم.» قیس گفت: «حاضرم.» مسجد از مردم پر شده بود. قیس بالای منبر رفت و سخن خود را با نام خدا آغاز کرد. آنگاه به ابن زیاد و ستمگران بنی امیه نفرین کرد و بر امام علی (ع) و فرزند برومندش حسین بن علی (ع) آن رهبر آزادگان، درود فرستاد و نامه امام را برای مردم بازگو کرد! از منبر که پایین آمد ابن زیاد دستور داد او را بالای کاخ ببرند و سرش را قطع کنند و بدنش را در کوچه بیندازند. آری این سخن پیامبر خدا در گوش قیس بود که فرمود: بالاترین جهاد گفتن کلمه حقی به پادشاه ستمگر است. درست است که قیس در کربلا و روز عاشورا به شهادت نرسیده، اما نام او جز شهدای کربلاست. او از نخستین شهیدان کربلا به حساب می آید.

پیرمرد شجاع (عبدالله فرزند یَقْطُرْ)

خدمت کردن به رهبران چقدر لذت دارد؛ به خصوص خدمت به رهبران دینی، عبدالله یکی از کسانی بود که نامه های مسلم به عقیل را برای امام حسین (ع) برد. او از یاران پیامبر (ص) بود. عبدالله عالم دین بود و احکام دین را خوب می دانست و مردم سؤالات خود را از این فقیه می پرسیدند. گفته اند عبدالله نیز همشیر امام حسین (ع) بوده است و از سینه یک مادر شیر خورده اند. عبدالله اهل کوفه بود. هنگامی که نامه حضرت مسلم (ع) را برای امام حسین (ع) به مکه می برد. در راه به دست مأموران ابن زیاد دستگیر شد هر چه از او پرسیدند نامه کجاست و در نامه چه نوشته است؟ به آنها پاسخ نمی داد و می گفت: «من از مرگ نمی ترسم؛ من به سرورم خیانت نمی کنم.» او را بالای قصر بردند و به فرمان ستمگر زمانه، ابن زیاد به پایین انداختند، عبدالله مثل یک قهرمان در راه عقیده خود ایستادگی کرد ودشمن خدا را خشمگین کرد تا اینکه به شهادت رسید. در حدیث می خوانیم هرکدام از هشت در بهشت نامی دارد و نام یکی از آنها صبر است. سلام بر کسانی که در راه خدا صبر و پایداری کردند.