وقت نماز است (ابوثمامه)

ابوثمامه مردی آگاه و شجاع و از دوستان اهل بیت پیامبر (ص) بود. هنر او اسلحه شناسی بود. از چهره های سرشناس کوفه بود. وقتی مسلم بن عقیل به کوفه آمد و ازمردم برای امام حسین (ع) بیعت گرفت، ابوثمامه را مسئول جمع آوری کمک های مردمی و اسلحه کرد. وقتی ابوثمامه شنید امام حسین (ع) به کربلا رسیده است، خود را به کربلا رساند و به کاروان امام پیوست. در روز عاشورا یاران امام حسین (ع) یکی پس از دیگری به شهادت می رسیدند و از تعدادشان کم می شد. ابوثمامه نزد امام آمد و گفت: «جانم فدایت به خدا قسم پیش از شما کشته خواهم شد اما دوست دارم در حالی جان بدهم که نمازم را خوانده باشم. سرورم آیا وقت نمازظهر شده است؟» امام حیسن (ع) نگاهی به او کرد و فرمود: «نماز را به یادآوردی، خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد.» آنگاه ابوثمامه و جمعی از یاران در حضور دشمن، پشت سر امام حسین (ع) نماز جماعت خواندند. ابوثمامه به ما آموخت که هیچ وقت از نماز غافل نشویم و تا وقت نماز شد به دیگران یادآوری کنیم. ای کاش ما هم به جایی برسیم که امام زمان (عج) به ما دعا کند. همان طوری که امام حسین (ع) ابوثمامه را دعا کرد.

معلم قرآن (بُرَیْر)

بُرَیْر از یاران باوفای امام حسین (ع) بود. هم قرآن می خواند و هم قرآن را یاد می داد. آن قدر با قرآن اُنس داشت که به او سید قاریان لقب داده اند. بُرَیْر اهل عبادت و نماز بود. او به مسجد علاقه خاصی داشت. در کوفه محترم و محبوب بود. بُرَیْر مردی شجاع و دلیر بود. بریر اهل بیت پیامبر (ص) را خیلی دوست می داشت. از کوفه به مکه آمد و خدمت امام حسین (ع) رسید و همراه امام حسین (ع) به کربلا آمد. روز تاسوعا وقتی شنید که به شهادت می رسد، خوشحال ش و مرتب شوخی می کرد. آری یاران امام حسین (ع) شهادت در راه خدا را زندگی وعزت می دانستند و ازمرگ نمی ترسیدند. در کربلا بریر چند بار سخنرانی کرد و وفاداری خود رانسبت به رهبرش نشان داد.  

قاری قرآن (اَسْلَم تُرکی)

اَسْلَم تُرکی منشی و نویسنده امام حسین (ع) بود. او نامه ها را به فرمان امام، می نوشت نامه ها و نوشته های امام را نگه داری می کرد. اَسْلَم قاری قرآن بود. اگرچه تُرک زبان بود، اما به زبان عربی آشنا بود. اگرچه مشهور نبود و برده بود، اما برای امام حسین (ع) انسان بودن مهم بود نه نام و نشان داشتن! با ایمان بودن مهم بود نه مال و ثروت داشتن! اَسْلَم شجاع و تیرانداز و کمان دار ماهری بود. روز عاشورا از امام اجازه گرفت و به میدان رفت و مثل یک قهرمان جنگ کرد و شعار او در میدان جنگ این عبارت بود: «فرمانده من حسین (ع) است، چه خوب فرماندهی دارم، شادی بخش دل پیامبر (ص) است.» او بادشمن جنگ می کرد و این رجز را می خواند« دریا از شمشیر من می جوشد و آسمان از تیرم پر می شود؛ تیغ من قلب حسودِ متبکر را می شکافد. اَسْلَم با شجاعت جنگ کرد تا اینکه زخمی شد و بر زمین افتاد. امام حسین (ع) به بالین او آمد و صورت به صورتش گذاشت و گریه کرد. اسلم چشم باز کرد و لبخند زد و گفت: «در دنیا کیست مثل من که هنگام شهادت پس پیامبر خدا (ص) صورت به صورتش گذاشته باشد؟» امام حسین (ع) همه یارانش را دوست می داشت و برای او, پیر و جوان، ترک، عرب و فارس فرقی نداشت. امام حسین (ع) آن قدر به اسلم اعتماد داشت که نوشتن نامه های خود را به او واگذار می کرد.

غلام سیاه (جَون)

ابوذر غفاری از یاران بسیار خوب رسول خدا (ص) بود. او به خاطر حق گویی در بیابان ربذه در تنهایی و غربت به شهادت رسید. جون افتخار خدمتگزاری ابوذر را داشت. پس از شهادت ابوذر به مدینه برگشت و به خدمت اهل بیت رسول خدا (ص) درآمد. این غلام سیاه عاشق اهل بیت بود. سالها به امام علی (ع) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) خدمت کرد. در سفر کربلا، جون از مدینه امام حسین (ع) را همراهی کرد. جون به اسلحه سازی و اسلحه شناسی آشنا بود. با آن که سن او بالا بود، اما زیاد کار می کرد. روز عاشورا از امام حسین (ع) اجازه خواست تا به میدان برود. ولی امام حسین (ع) از بس که که او را دوست داشت نمی توانست کشته شدن این غلام سیاه را ببیند. امام حسین (ع) به او اجازه داد که کربلا را ترک کند. جون به گریه افتاد و گفت: «من در روزهای شادی با شما بوده ام؛ چطور در روزهای رنج و سختی از شما جدا شوم؟» و نیز گفت: «ای سرور من اگرچه فامیل معروفی ندارم و بویم ناخوش و چهره ام سیاه است ولی می خواهم به بهشت بروم و رو سفید شوم. به خدا از شما جدا نمی شوم تا خونم با خونهای شما آمیخته شود.» امام اجازه داد تا غلام با ایمان، به جنگ دشمن برود. او جنگید تا زخمی شد و به زمین افتاد. امام حسین (ع) بر بالین او آمد و دعا کرد: «خدایا رویش را سفید و بویش را خوش گردان و او را با نیکان محشور کن!» پس از گذشت سه روز از حادثه کربلا ، وقتی مردم برای دفن شهیدان آمدند؛ متوجه بوی عطر بدن این غلام سیاه شدند که همه جا را پر کرده بود. به راستی چه افراد سرشناسی بودند که به راه یزید رفتندو یا با سکوت ، ذلت و خواری برای خود خریدند و چه غلامان سیاهی که از شاهان پیشی گرفتند و به خوشبختی رسیدند!

اذان گوی شهید (حجاج فرزند مسروق)

امام حسین (ع) به بندگی خدا افتخار می کرد و عاشق نماز بود. وقتی امام حسین (ع) از مکه به سوی کربلا حرکت کرد و به حجاج فرمود: «هرگاه وقت نماز شد اذان بگو» حجاج هم در طول سفر هنگام نماز، اذان و اقامه می گفت و یاران امام نماز جماعت را با امام می خواندند. پیغمبر (ص) فرمود: «اذان گویان در قیامت با قامتی بلند وارد محشر می شوند» و نیز فرمود: «اذان گویان در پاداش نماز کسانی که با صدای آنان به نماز می آیند شریک هستند.» روز عاشورا حجاج از امام حسین (ع) اجازه گرفت تا به میدان جنگ برود. قبل از اینکه ظهر شود به شهادت رسید و قسمت نشد که برای نماز ظهر عاشورا اذان بگوید. گفته اند؛ اذان نماز ظهر عاشورا را حضرت علی اکبر (ع) گفت.