نماینده امام (مسلم بن عقیل)

زمانی که امام حسین (ع) از مدینه وارد مکه شد. افرادی از کوفه خدمت امام رسیدند. آنها نامه هایی از مردم کوفه آورده بودند و امام حسین (ع) را دعوت کردند که اگر به کوفه بیایید ما از شما حمایت می کنیم.گفته اند؛ نامه ها به بیش از 12000 نامه رسید. امام حسین (ع) به پسرعموی خود حضرت مسلم (ع) فرمود: «تو به عنوان نماینده من به کوفه برو و اوضاع را برای من گزارش کن،» مسلم مردی با ایمان و خوش عقیده بود. سالی که عقیل مسلمان شد، خداوند این پسر را به او داد به این علت نامش را مسلم گذاشت. حضرت مسلم با استقبال خوب مردم کوفه وارد این شهر شد و مرکز کار خود را مسجد کوفه قرار داد. مردم دسته دسته نزد او می آمدند و با او بیعت می کردند. شور و شوق عجیبی در کوفه به راه افتاده بود. گروهی پول جمع می کردند؛ گروهی اسلحه می آوردند و برای مبارزه با یزید برنامه ریزی می کردند. گفته اند. بیش ار 18000 نفر با او بیعت کردند. خبر انقلاب مردم کوفه به یزید رسید. یزید هم استاندار بصره را به کوفه فرستاد تا این حرکت را سرکوب کند.ابن زیاد وارد کوفه شد و با تهدید و وعده های توخالی، مردم را خاموش کرد او برای اطلاع از برنامه شیعیان جاسوسانی را بین مردم فرستاد. کم کم تبلیغات ابن زیاد بر مردم کوفه، اثر کرد. گروهی ترسیدند، گروهی طمع کردند، گروهی سکوت کردند و مسلم را تنها گذاشتند. کار به جایی رسید که به مردم کوفه لقب بی وفایی دادند. روز هشتم ماه ذی الحجه، وقتی مسلم به مسجد آمد؛ مسجد را بسیار خلوت دید و نماز را که تمام کرد؛ کسی پشت سر او نبود! مسجد بیرون آمد. کوچه ها را نمی شناخت به کوچه بن بستی رسید. در خانه ای را زد. بانویی با ایمان، در را باز کرد. وقتی فهمید مسلم بن عقیل به خانه او پناه برده، در حالی که مردان ترسو به خانه های خود رفته بودند، به او پناه داد. اما نیمه شب همسرش به خانه آمد ومتوجه حضور مسلم در خانه خود شد و به ابن زیاد خبر داد سربازان ابن زیاد به آن خانه حمله کردند و پس از جنگی سخت، مسلم (ع) دستگیر شد. حضرت مسلم (ع)- سردار با افتخار اسلام- را به قصر کوفه آوردند. صورت مبارکش مجروح و دندان هایش شکسته شده بود. چندبار خواسته آب بنوشد دید آب، خون آلود است. فرمود :«گویا تقدیر این است که به زبان تشنه به شهادت برسم.» حضرت مسلم (ع) گفت: «چند وصیت دارم.اول این که به این مردم مقداری بدهکار هستم؛ اموالم را بفروشید و بدهکاری هایم را بپردازید دوم اینکه قاصدی برود و به امام حسین (ع) خبر دهد به کوفه نیاید. مردم کوفه وفا ندارند. حضرت مسلم (ع) را به بالای بام قصر بردند. ذکر خدا را بر لب داشت. او شب اول، خواب حضرت علی (ع) را دیده بود که به استقبالش می آید و لبخند رضایت بر لب دارد. او شهادت را خوشبختی می دانست، اما دلش برای غریبی رهبرش- امام حسین (ع)- می سوخت. با سلامی به سالار شهیدان آماده شهادت شد و ...

آزاده شهید (حُرّ)

حُرّ از بزرگان کوفه و فرمانده لشکر هزار نفری بود. او به دستور ابن زیاد به جنگ امام حسین (ع) رفت و راه را بر امام بست. در میان راه در فکر بود که این ندا را شنید: «ای حُرّ مژده باد بهشت بر تو» وقتی به لشکر امام حسین (ع) رسید؛ خودش و سربازانش تشنه بودند. امام حسین (ع) دستور داد به حُرّ و سربازانش آب بدهند. حتی امام حسین (ع) با دست خویش بعضی از آنها را آب می داد. به راستی شما در کجای دنیا دیده اید که کسی به دشمن خود آب بدهد. این کار امام باعث شد تا حُرّ در کار خود شک کند و با خود گفت؛ چرا من باید با فرزند فاطمه زهرا (س) که این قدر آقاست؛ جنگ کنم. وقت نماز شد. امام حسین (ع) و یارانش به نماز جماعت ایستادند. حُرّ که محبت امام حسین (ع) در دلش جا گرفته بود گفت: «ما هم با شما نماز می خوانیم.» تا اینکه روز عاشورا جنگ شروع شد. وقتی فهمید جنگ با امام حسین (ع) جدی است، لحظه ای فکر کرد و خود را بین بهشت و جهنم یافت و با کمک خدا تصمیم خود را گرفت؛ به بهانه آب دادن به اسب، از لشکر عمر سعد جدا شد و به کاروان حسینی پیوست. ابتدا نزد امام حسین (ع) آمد و گفت: «پشیمانم ؛ آیا توبه من قبول است؟!» امام حسین (ع) فرمود: «بله» سپس اجازه خواست تا به میدان رود و گفت: «نخستین کسی بودکه که راه را بر شما بستم! می خواهم نخستین کسی باشم که در رکاب شما کشته شوم!» امام حسین (ع) به او اجازه میدان داد. ابتدا برای لشکر عمر سعد سخنرانی کرد و مردم بی وفا دو رنگ کوفه را سرزنش کرد. آنگاه جنگید تا آنکه زخمی شد و به زمین افتاد. امام حسین (ع) بر بالین او آمد و دستمالی به پیشانی او بست و فرمود: «تبریک! تبریک! تو آزاده ای همان طور که مادرت تو را اینگونه نامیده است . تو در دنیا و آخرت آزاده ای. حُرّ این فرمانده شهید به ما آموخت که هیچ وق برای توبه دیر نیست. حُرّ به ما آموخت که یک ساعت فکر از هزار سال عبادت بهتر است. حُرّ به ما آموخت که آقایی یک عمر، بر فرماندهی چند روزه دنیا برتری دارد!  

مادر (قهرمان اُمّ خَلَف)

زنان قهرمان در تاریخ اسلام کم نبوده اند. حضرت خدیجه (س) نخستین بانویی است که به پیامبر اسلام (ص) ایمان آورد. حضرت سمیه نخستین زنی است که جانش را در راه دین خدا داد و شهید شد. از همه مهم تر، حضرت فاطمه (س) دختر گرامی پیامبر (ص) که در راه حمایت از امام خود به شهادت رسید. در کربلا نیز زنان قهرمان و نامداری بودند که افتخار اسلام هستند. اُمّ خلف همسرمسلم بن عوسَجَه از زنان برجسته شیعه بود. این بانوی قهرمان همراه همسر و فرزند نوجوانش به کربلا آمد. وقتی همسرش مسلم به شهادت رسید؛ امام حسین (ع) به پسرش خلف فرمود: «عزیزم تو برو سراغ مادرت ومرد خانه باش.» خَلَف نزد مادر آمد مادری که ساعتی پیش داغ شوهر دیده، اما می داند که امروز روز رشادت و پایداری در راه ایمان است و اسلام، به خون شهیدان نیاز دارد. مادر با ایمان می خواست نشان دهد که رهبرش غریب و تنها نیست. مادری که دریای مهر و محبت است، نوجوانش را به میدان فرستاد و گفت: «پسرم از تو راضی نمی شوم مگر اینکه پسر پیغبر (ص) را یاری کنی!» نوجوان به میدان رفت، و با دشمن دلیرانه جنگید و به شهادت رسید دشمن سرش را از تن جدا کرد و به طرف مادر انداخت. مادر داغ دیده سر پسر را برداشت و بوسید و گریه کرد. راستی اگر چنین مادرانی در کربلا نبودند؛ آیا بعد از 1400 سال، ما شاهد مادری در فلسطین بودیم که نوجوانش را بدرقه کند و به جنگ اسرائیلی های غاصب و ستمگر فرستد؟ آری امام حسین (ع) و یارانش راه و رسم زندگی با عزت و افتخار را به ما آموختند.

پیرمرد رزمنده (اَنَس)

اَنَس از یاران پیامبر (ص) و از رزمندگان جنگ بدر و جنگ حنین بود. او موی خود را در راه اسلام سفید کرده بود و در طول عمرش راه درست را انتخاب کرد. بعد از وفات پیامبر از امام علی (ع) و فرزندش امام حسن (ع) اطاعت کرد و به دنبال دیگران نرفت. اَنَس بسیار اهل عبادت و راز و نیاز بود. وقتی امام حسین (ع) به سوی کربلا می آمد؛ اَنَس بیش از نود سال عمر داشت. پیرمرد سالخورده می دانست که نباید امامش را تنها بگذارد. اَنَس شبانه از کوفه به کربلا رفت و روز عاشورا مثل یک قهرمان ابروهای سفید خود را با دستمال به پیشانی بست و از امام حسین (ع) اجازه خواست تا به میدان برود. پیرمود نورانی و مو سپید آن قدر با لشکر یزید جنگید تا زخمی شد و به زمین افتاد. چشم که باز کرد، سرش را در دامن امام دید که با مهربانی لبخند می زند و این آیه را می خواند. مِنْ الْمُؤمنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ماعاهَدُواللهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلا «گروهی از مؤمنان بر عهدی که با خدا بسته بودند راست بودند و به عهد خود وفا کردند تا به شهادت رسیدند و گروهی دیگر در انتظارند و هیچ عهد خود را تغییر ندادند.» اَنَس این معلم بزرگ به ما آموخت؛ روزی که دشمن به دین و آیین ما هجوم برد همه وظیفه داریم از آن دفاع کنیم. انس به ما آموخت که پیرمردها و پیرزن ها می توانند در دفاع از دین نقش داشته باشند. انس به ما آموخت که داشتن سابقه های خوب کافی نیست، باید تا آخرین نفس از حق دفاع کنیم.

شهید گمنام

راستی خداوند چه بندگانی دارد. بعضی دنبال نامند، برخی دنبال نانند، گروهی در پی لذت و راحتی و بعضی در جستجوی سختی! قبل از این که امام حسین (ع) به کربلا برسد؛ مردم آن منطقه غریبه ای را دیدند. از او پرسیدند کیستی؟ خودش را معرفی نکرد، گفت شنیده ام در این سرزمین جنگی می شود. آمده ام برای جانبازی در لشکر فرزند پیامبر (ص)، روزهایی گذشت لشکر امام حسین (ع) وارد کربلا شد. این مرد هم به لشکر امام پیوست و روز عاشورا به شهادت رسید. اما هیچ کس نفهمید نامش چیست اهل کجاست و ...